...........
نوشته شده توسط یاسین در جمعه هفتم شهریور 1393 |
 ...
توکلت علی الله
نوشته شده توسط یاسین در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1392 |
یواش یواش شب ها سردی هوا رو میشد حس کرد و پاییز داشت خودش رو بهمون نشون میداد.
ولی رزم های شبانه کماکان سر جای خودشون بودن.

نوشته شده توسط یاسین در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 |
مجروح شدن اون برادر بسیجی  یه پیام بهمون داد

و اون هم  جدی بودن عملیات آینده

وخطرناک بودنش برای همه ما بود.

گرچه خیلی از بچه ها علی نیکو گفتار رو به خاطر این بی احتیاطی

مقصر میدونستند. ولی محبوبیتی که علی بین بچه ها داشت

اونقد بود که کسی لب از لب باز نکنه و علی رو به خاطر

این اتفاق سرزنش کنه.

همه میدونستیم که هم و غم علی نیکو گفتار

از این سخت گیری ها آماده شدن نیروها

برای شرکت توی عملیات آینده است.

عملیاتی که نیازبه  مهارت جسمی و ورزیدگی نیروها داشت.

 
و قدرت تحمل سختیها  و توان مقابله با مشکلات رو طلب میکرد.


فردای اون روز شنیدیم که اون برادر بسیجی رو توی بیمارستان

اسلام آباد غرب بستریش کردن وبا یه عمل جراحی مشکل

پارگی روده اش روبرطرف کردن.

ولی باید چند روزی  توی بیمارستان بستری بمونه !

تا اگه لازم شد به تهران یا شهر دیگه ای اعزام بشه.

 برای رسیدگی بهتر به وضعیتش هم قرار شد هر روز

یکی از بچه های امدادگر گردان به عنوان همراه بیمار

توی بیمارستان باقی بمونه و کمکهای لازم رو به این مجروح برسونه.

یه روز هم نوبت من شد و طبق جدول یه روز کامل رو توی

بیمارستان اسلام آباد غرب کنار این برادر مجروح موندم. 

این عزیز یه بسیجی کم سن و سال بود که

از فیروز کوه اعزام شده بود

 به  خاطر فشار ناشی از مجروحیت و خونریزی

 به شدت ضعیف شده بود.

و فقط با سرم مواد غذایی رو به بدنش میرسوندند.

موقع تعویض پانسمان  محل  زخم .بخیه هایی روی شکمش

کاملا مشخص بود.یه خط بزرگ که نشون از یه جراحی وسیع میداد.


بعدا شنیدم به خاطر عفونت ناشی از محل جراحی

اون و به تهران اعزام کردن.

اینها خاطراتی بود که از اون مجروح به یادم مونده بود.

 روزها به سرعت سپری میشدند ولی کماکان تمرینات

ادامه داشت. دیگه به سختی های اونها عادت کرده بودیم.

اگه یه روز مثه روز های جمعه تمرینها برگزار نمی شد

احساس می کردیم یه چیزی کم شده و زندگی

روی روال خودش جلو نمی ره.

یه روز خبر آوردند که باید  آموزش آشنایی با حملات شیمیایی هم ببینیم.

تا اون موقع عراق از سلاح شیمیایی استفاده نکرده بود!

و کسی این آموزش ها رو جدی نمی گرفت.

ولی خوب باید آمادگی پیدا میکردیم.

 تا این که یه روز بچه های گروهان ما رو کنار چادرها صف کردند.

گفتند که یه آموزش جدید رو باید ببینید.

آموزش مقابله با سلاح های شیمیایی !

بعد از این که همه بچه ها کنار چادرها و زیر درختها کنار هم نشستند .

 یکی از برادران سپاهی که معلوم بود تازه به پادگان اومده

شروع به صحبت کرد 

خلاصه  حرفهای ایشون  اول تاریخچه استفاده از

سلاح های شیمیایی بود

بعد هم انواع سلاح های شیمیایی رو معرفی کرد.

 و بعد هم راه های شناخت  و تشخیص حملات شیمیایی رو گفت.

چند تا از گازهایی که ممکنه برای حملات شیمیایی از اونها

استفاده بشه رو هم معرفی کرد.

گاز عامل خون و گاز اعصاب وگاز تاول زا و ...

نکته جالب این بود که ما باید از بوی اونها تشخیص میدادیم

 که  چه نوع گازی استفاده شده...

بوی سیر...بوی سبزی تازه...بوی تعفن... 


راههای مقابله با این گازها رو هم استفاده از چند تا دارو معرفی کرد

معرفی یه آمپول بود که فک کنم   باید به محض استشمام 

 بوی سیر جلوی بینی خودمون میشکوندیم تا اثر اون ماده شیمیایی

توی بدن از بین بره.

و در صورت استشمام بوی سبزی تازه از یه سرنگ استفاده میکردیم

و به خودمون آمپول میزدیم.

 راه استفاده از اون امپول اینجوری بود که درب روی اون رو

باید باز میکردی وبه کمک همون آمپول و بایه ضربه محکم 

نوک امپول روبه ماهیچه پای راستت باید میکوبیدی!

 تااتوماتیک تزریق ماده پاد زهر به داخل بدن انجام بشه.

حالا بماند اگه کسی دلش نمی اومد از اون استفاده کنه !

چه بلایی باید سرش بیاد!


 راه استفاده از ماسک هم توضیح داده شد.

ولی گفتند به تعدادهمه بچه ها

فعلا ماسک نداریم!

و اگه توی منطقه عراق از سلاح شیمیایی استفاده کرد

از چفیه استفاده کنید .

اون هم چفیه ای که با آب قمقمه خیس شده باشه..

باید با چفیه جلوی بینی و دهان رو میپوشوندیم

تا مواد شیمیایی رو استشمام نکنیم. راهش هم پیچوندن چفیه مرطوب

به دور سرمون بود!


بعضی وقتها که یاد اون خاطرات  می افتم. به مظلومیت بچه های بسیجی

و مظلومیت رزمنده هایی که با دست خالی  جلوی اون ظالمین ایستادند

و شهید شدند.بیشتر پی میبرم.

شاید این جمله بتونه عمق مظلومیت اون عزیزان رو نشون بده که

 هیچ کسی  نمی داند در جنگ 

بر بسیجیان خمینی (قدس سره )چه گذشت!

نوشته شده توسط یاسین در دوشنبه هشتم شهریور 1389 |
اواسط شهریور داشت نزدیک میشد.

چند روزی بود از برادر غریب خبری نبود.

رضا که ارتباط نزدیکی با چادر فرماندهی داشت.

وهمیشه ما رو  از خبرهای دست اول مطلع میکرد.!

میگفت همه فرمانده گردانها رفتند منطقه عملیاتی رو از نزدیک ببینند !

برادر غریب فرمانده گردان ما هم همراه بقیه به منطقه عملیاتی آینده

رفته بودبه همین خاطر  ما ازش بی خبر بودیم.

حالا دیگه علی نیکو گفتار شده بود همه کاره گردان ما!

کماکان پیاده روی های طولانی مدت ادامه داشتند.

البته اعمال شاقه هم بهشون اضافه شده بود!

پیاده روی همراه با برخورد با کمین!!

..پیاده روی همراه با کوله پشتی های پر از سنگ !!

پیاده روی همراه با صعود  فوری به ارتفاعات!!

پیاده روی همراه با  پائین اومدن فوری از ارتفاعات !!

پیاده روی همراه با کلیه وسایل زیر آفتاب سوزان..!!

پیاده روی با پای برهنه !!

پیاده روی همراه با رزمهای شبانه و خشمهای شبانه !!

 اون موقع ها  فکر میکردیم علی نیکو گفتار شبها میشینه فکر میکنه

فردا پیاده روی رو با چه خورشی به خورد نیروها بده!!.

غافل از این که همه این برنامه ها برای آماده شدن جسمی

نیروها لازم بود.

یه بار که برای پیاده روی به بیرون پادگان رفته بودیم.

طبق معمول بعد از کلی پیاده روی به پای یه تپه بلند رسیدیم. 

دستور داده شد همه از اون تپه بالا بکشند..

در فاصله چند دقیقه ستون گردان به سرعت خودش رو به بالای

اون ارتفاع رسوند..بعد از چند دقیقه دوباره دستور داده شد

گردان به سرعت از اون ارتفاع پائین بیان.

وقتی ستون بچه ها در حال پائین رفتن از اون ارتفاع بود.

صدای داد و بیداد علی نیکو گفتار بلند شد که ستون باید سریع

حرکت کنه...بعدش هم صدای تیر اندازی بلند شد.

سرعت ستون در حال پائین رفتن از اون ارتفاع خیلی زیاد شده بود.

صدای زوزه تیرهایی که فضا رو میشکافتند.

به راحتی قابل شنیدن بودند.

درست مثل صدای بال زدن یه حشره کنار گوش ما

صدای ویز ویز میومد !

هنوز چند لحظه از صدای زوزه تیرها نگذشته بود که یکی از بچه هایی

که جلوی من در حال دویدن بود. فریادی زد

و به زمین افتاد.و چند تا غلت خورد. ...

صدای امداد گر!!  امدادگر!!  بچه ها به هوا بلند شد.

در یه لحظه هفت هشت تا از امدادگرهای گردان

  به بالای سر اون طفل معصوم رسیدند.

.پیراهن اون بچه بسیجی پر از خون شده بود!

ظاهرا یکی از تیرهائی که سهوا شلیک شده بود از پشت

به کمرش خورده بود و از شکمش بیرون اومده بود!

خون زیادی  از بدنش در حال رفتن بود !

و رنگ صورتش به سفیدی میزد. رنگ علی نیکو گفتار هم

 مثل گچ سفید شده بود.!

خشم رو میشد توی چهره مسئولین گروهانها دید!

  با هر درد سری بود مجروح رو توی برانکارد انداختند

و به سرعت به پائین اون تپه رسوندند....

بچه ها میگفتن تیرهایی که علی نیکو گفتار شلیک کرده

سهوا به اون طفل معصوم خورده...

مجروح رو سریع به بیمارستان اسلام آباد رسوندند.

چون دچار خونریزی داخلی شده بود

 بعد از چند ساعت تحت عمل جراحی قرار گرفته بود....

اون روز بدترین روزی بود که از اول اعزام

به جبهه برام درست شده بود..

مرتضی میگفت علی نیکو گفتار رو دیده بود که

 از شدت ناراحتی  با لحن بغض آلود و  با گریه 

یه گوشه ای رفته بود بلند بلند داد میزد خدایا تا کی باید تحمل کنم؟

تا کی این بچه ها باید اینقده زجر بکشن؟

تا کی این جنگ میخواد طول بکشه؟!

خدایا دیگه کم آوردم....

برام باور کردنی نبود که علی نیکو گفتار این حرفها رو زده باشه..

علی نیکو گفتاری که توی عملیات فتح المبین و...

 فتح خرمشهر و عملیات رمضان ...

شاهد اون همه شهید و مجروح بود.

بعید بود که با دیدن یه مجروح اینقده کم بیاره.

ولی مرتضی میگفت  با گوشهای خودش  اینها رو شنیده...

شاید هم ناراحتی از این که سهوا یه بچه بسیجی رو مجروح کرده بود

باعث شده بود اینطوری به هم بریزه...

ولی جنگ بود و خشونت..جنگ بود و تیراندازی....

شاید یکی از بدی های جنگ همین اتفاقات ناخوشایندش باشه..





 

 


نوشته شده توسط یاسین در شنبه شانزدهم آبان 1388 |

هر روز که میگذشت برنامه های پیاده روی بیشتری اجرا میشد.

علی نیکو گفتار معاون گردان بارها توی صحبتهاش به این نکته اشاره کرد

و گفت: بچه ها باید از نظر توان بدنی خیلی ورزیده بشید.

اینجا جنوب نیست. که مثه کف دست صاف و یه دست باشه.

اینجا منطقه غربه و کوهستانیه .باید بتونید مثه کبک از کوه بالا برید....

هر روز دو بار پیاده روی داشتیم.یه بار صبح زود بعد از نماز صبح

و زیارت عاشورا..و یه بار هم بعد ازنماز ظهر و ناهار

. و یه مقدار استراحت. پیاده روی هامون شروع میشد...

بعضی وقتها هم این پیاده روی ها به پیاده روی نصفه شب و

رزم شبانه هم تبدیل میشد..

اونقده این پیاده روی ها تکرار شدند که .وجب به وجب داخل پادگان

رومثل کف دستمون یاد گرفته بودیم..

اطراف پادگان هم برامون کاملا شناخته شده بود...

بعضی وقتها اونقده از پادگان دور میشدیم که به چادرهای عشایر

میرسیدیم...چادرهای که زندگی کوچ نشینی اونها رو تشکیل میداد.

وقتی عشایر خون گرم و مهربون غرب .برامون دست تکون میدادند.

وبهمون خسته نباشید میگفتند.کلی روحیه میگرفتیم.

و گهگاه هم با نان محلی که دست پخت خودشون بود از یه تعدادی

پذیرایی میکردند.. این که میگم از یه تعدادی پذیرای میکردندبه خاطر

این بود که تعداد بچه های بسیجی خیلی زیاد بود.

شاید  تعداد بچه ها به چند صد نفر میرسید  و عملا اونها نمیتونستند

از همه این جمعیت پذیرایی کنند .

بچه ها هم گهگاه بهشون کمپوت و یا کنسروی هدیه میدادند..

و خلاصه تشکری ازشون به عمل می آوردند..

یکی از روزها که ستون بچه ها داشت از کنار چادر عشایر عبور میکرد

چند تا از سگهای نگهبان چادرها شروع به پارس کردندو حتی یکیشون

با حالت خشمگین به طرف ستون بچه ها اومد...

صحنه ای ترسناک و طنز درست شده بود..

از یه طرف ترس حمله اون سگ خشمگین و از طرف دیگه حالت تهاجمی

اون سگ به این همه جمعیت خنده همه رو در آورده بود..

توی این برزخ ترس و خنده بودیم که شمس اللهی دو تا تیر به طرف اون

سگ شلیک کرد..تا صدای تیرها بلند شد فکر کردم

شمس اللهی به قصد کشتن اون سگ تیرها رو شلیک کرده

ودلم برای اون سگ بیچاره سوخت .

ولی وقتی صدای پارس خشمناک سگ به عوعو و زوزه تبدیل شد.

وبا سرعت پا به فرار گذاشت .و صدای خنده بچه ها هم توی ستون پیچید .

تازه فهمیدم که شمس اللهی عمدا تیرها رو روی زمین کنار اون سگ

شلیک کرده ..و فقط خواسته اون و بترسونه..

شاید یکی از خصوصیات بارز لشکریان خدا این باشه که حتی به حیوانات

هم بی جهت آسیب نمی رسونند...

نوشته شده توسط یاسین در جمعه سیزدهم شهریور 1388 |

چند دقیقه که گذشت باز هم صدای شلیک تیربارها فروکش کرد...

دوباره فرمان حرکت از جلوی ستون اومد.

شمس اللهی هم شروع کرد به داد و فریاد که همه بلند شید

و سریع حرکت کنید..نفرات جلویی سریع شروع به دویدن کرده بودند...

فاصله من با نفر جلوئیم زیاد شده بود.

در حالی که با دستهام وسایلم رو محکم گرفته بودم .

من هم شروع به دویدن کردم تا فاصله رو کم کنم.

سرعت حرکت ستون خیلی زیاد شده بود.

و این سرعت زیاد باعث شد که از زیر اون تپه ی بلند به سرعت عبور کنیم.

بعد از عبور از کنار اون تپه . جلوی ما یک دشت وسیع نمودار شد...

سرعت حرکت ستون دیگه آروم شده بود...

وبه خاطر خستگی از این همه راه پیمایی به آهستگی

در دل دشت شروع به حرکت کرد..

حدود یک ساعتی همچنان در حال راه رفتن بودیم.

در زیر نور ماه وسکوت آرامش بخش شب. ستون به اعماق دشت رسید.

.ازظلمات شب و محل قرار گرفتن ماه توی آسمون معلوم بود که شب

از نیمه گذشته .خستگی ناشی از ساعتها پیاده روی داشت به همه

فشار می آورد...ولی حرکت کردن همچنان ادامه داشت...

من که پاهام رو به زور دنبال خودم میکشیدم! و خستگی داشت

نفسم رو می برید. ولی حرکت ستون قطع نمیشد..

و باز هم از استراحت خبری نبود و پیاده روی ادامه داشت.

یکی دوساعت از ورودمون به اون دشت میگذشت .

ستون آرام و با خیال راحت در داخل دشت حرکت میکرد..

اونقده این حرکت یکنواخت و آروم ادامه داشت.

که میتونستیم موقع حرکت چشمهامون رو برای لحظاتی

روی هم بگذاریم .و فکر کنیم که خوابیدیم..!

به تدریج از دور دکلهای دیده بانی پادگان توی نور ماه به چشم اومدند.

دیدن این دکلها معنیش این بود که داریم به سمت پادگان بر میگردیم..

خستگی و پا درد همراه با خواب آلودگی حسابی کلافه ام کرده بود..

دلم میخواست روی همون زمین خدا دراز به دراز می افتادم

و بیست و چهار ساعت تموم رو میخوابیدم...

بچه های دیگه هم وضع و حالی بهتر از من نداشتند...

وقتی به داخل پادگان رسیدیم انگاری دنیا رو به ما داده بودند...

ستون بسیجی های خسته و نفس بریده به سمت

چادرها حرکت کردند تا استراحت کنند.

شاید عجیب ترین خاطره ای که از اون شب توی ذهنم باقی مونده

سختی راه پیمایی طولانی و چند ساعته نبود.

بلکه خاطره بچه هایی بود که توی اوج خستگی ..

در حالی که نفسهای همه بریده بود

.و هیج فکری بجز استراحت و تجدید قوا توی ذهن نمی اومد..

اون بچه ها با شوق و اشتیاق رفتند تا وضو بگیرند ونماز شب بخونند.

بچه هایی که چفیه هاشون رو توی سرشون کشیده بودند

تا شناخته نشند و دوستانشون اونها رو نشناسند.

اونها توی نماز شب عشقی رو حس میکردند که برای امثال من

ملموس نبود.. اونها عاشق بودند.در وجودشون عشقی بود

که حتی در اوج خستگی هم اونها روجذب معشوق میکرد...

نوشته شده توسط یاسین در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 |

سکوت شب تنها چیزی بود که توی اون بیابون وجود داشت...

صدای کشیده شدن پوتین بچه ها روی شن و خاکها

گهگاه این سکوت رو میشکست...

هر کسی با خودش خلوت کرده بود .و مشغول کاری بود...

 توی ستون  نفر جلویی من مطهری بود. که صدای گفتن ذکرش

روبعضی لحظات میشنیدم...

پشت سرم هم داودی بود..در حال خوردن کشمش بود.

یه بار هم به من تعارف کرد ومقداری کشمش توی دستم ریخت...

من هم غرق افکار خودم بودم و سکوت برام لذت بخش ترین

هدیه اون شب محسوب میشد..

لحظات و دقایق به تدریج میگذشتند و ستون

در داخل دشت جلو میرفت...

بعد از چند دقیقه به تعدادی تپه رسیدیم.

از کنار تپه ها که میگذشتیم....ناگهان صدای شلیک تیربار

از روی تپه ها بلند شد.

تیرهای رسام با سرعت از روی دومین تپه به طرف دشت

شلیک میشد...صدای شکسته شدن سکوت شب به وسیله رگبار

و یعد هم گلوله هایی که سفیر کشان پشت سر هم

به وسط دشت شلیک میشدند.

حواس همه روبه خودش جلب کرد..

شمس اللهی فریاد زد بخیزید زمین....

هنوز کلمه زمین رو نگفته بود همه ستون نقش زمین شدند...

صدای برخورد وسایل بچه ها با زمین آخرین صدایی بود

که شنیده شد...دوباره سکوت کامل به دشت حاکم شد...

تیربار روی تپه دیگه شلیک نمی کرد..

بعد از چند دقیقه که همه روی زمین ولو شده بودند.

ناگهان یک گلوله  کلت منور آسمون رو شکافت.

و مسیری منحنی شکل رو توی آسمون ایجاد کرد .

توی نوراون منور میشد ستون بچه هایی رو که روی زمین

ولو شده بودند به وضوح دید...

خستگی ناشی از پیاده روی و آرامش شب باعث شده بود

بعضی ها واقعا توی همون حالت خیز به خواب برند...

بعد از چند دقیقه صدای شمس اللهی به گوش رسید که:

بچه ها بلند شید برای حرکت...اونهایی که خوابند رو هم بیدار کنید..!!

این که توی اون شرایط بعضیا چطور خوابیده بودند..

برای من یکی جالب بود...ستون دوباره شروع به حرکت کرد...

باز هم دشت بود و تعدادی تپه ماهور...

توی نور ماه منظره حرکت ستون توی اون دشت به یاد موندنی بود..

نیم ساعت دیگه پیاده روی کردیم...

به زیر یه تپه خیلی بلند رسیده بودیم..

ستون بچه ها ایستاد.از جلوی ستون دستور اومد همه بنشینند...

به حالت نیم خیز روی زمین نشستیم.

چشمهامون به بالای این تپه دوخته شده بود..

فکر میکردیم که الان از اینجا هم تیر اندازی صورت میگیره...

توی همین فکرا بودیم که صدای انفجاری دشت رو پر کرد

و بعد از اون هم چند تا گلوله آرپی جی هفت از بالای اون تپه

به وسط دشت شلیک شد...

وهمزمان چند تا تیرباربا هم با تیرهای رسام شروع به شلیک کردند.

باز هم سکوت قشنگ اون بیابون به شدت شکسته شد..

مطهری گفت بچه های خودمون هستند که دارند شلیک میکنن..

انگاری همه میدونستند شلیک کننده ها خودی هستند..

برای ما که نیم خیز شده بودیم و داشتیم هاج واج منظره اتش بازی

رو تماشا میکردیم شنیدن این خبر به معنی ریختن ترس و دلهره

ناشی از این آتیش بازی ها بود....

نوشته شده توسط یاسین در جمعه دوم مرداد 1388 |

بعد از حمام وقتی همراه با مرتضی و رضا به چادر ها برمیگشتیم.

رضا گفت که قراره به نیروها اسلحه هاشون رو تحویل بدهند.

وهمه به تدریج آماده بشیم برای رفتن به خط ...

خبر خوبی بود.

موندن پشت جبهه دیگه برای ما داشت خسته کننده میشد.

وقتی که به چادر برگشتم بچه ها هم درهمین مورد

داشتند گفتگو میکردند .

حدود ساعت یازده بود که شمس اللهی بچه های نیروی پیاده دسته

رو همراه خودش به تدارکات گردان برد .تا اسلحه هاشون رو تحویل بگیرند...

بعد هم نوبت تیربار چی ها و تک تیر انداز ها و آرپی جی زنها رسید...

هر کدوم از بچه ها که به تدارکات میرفتند

با کلاه خودو کوله پشتی و بندحمایل و فانسقه و یه قمقه آب

وجیب خشاب و یه اسلحه برمیگشتند.

همه اسلحه ها قدیمی و کار کرده بودند..

از ظاهر اونها میشد تشخیص دادبیشترشون غنیمتی هستند...

نوبت به من هم رسید...وقتی به تدارکات رفتم.

شمس اللهی با لبخند گفت امدادگر دسته رو دریابید...

وسایلی که تحویل من شد با تجهیزات بقیه فرق میکرد

یه کوله پشتی امدادگری بود پر از باند و پد و بتادون و ساوولون

وآتل فلزی و وسایل پانسمان مجروحین...

یه کلاه خود نو .و بند حمایل و فانسقه و یه قمقمه آب و یه چراغ قوه.!

همراه با یه کلاشینکف درب و داغون و سنگین..

حتی جیب خشاب هم برای خشاب اضافی توی وسایلم نبود.

بستن این همه وسایل باعث میشد به راحتی نتونم حرکت کنم.

البته این مشکل من فقط نبود.

همه بچه ها از سنگینی وسایلشون گله میکردند. ...

از اون به بعد حتی توی صبحگاه هم بایدبا وسایلمون شرکت میکردیم..

دیگه از اون دویدن ها ی نرم و منظم خبری نبود..

همه برنامه ها تبدیل شده بود به پیاده روی همراه با وسایل....

بعضی روزها توی آفتاب گرم با وسایل سنگین

باید تا دو ساعت پیاده روی میکردیم...

اوایل کار این پیاده روی ها خیلی سخت و سنگین نشون میداد...

ولی تکرار و تمرین به تدریج سنگینی اون رو برامون عادی کرد..

یه روز بعد از ظهر شمس اللهی به همه گفت:

 بچه ها امشب  برنامه پیاده روی توی  اطراف پادگان داریم!

بعد از ظهر باید همه استراحت کنید....

امشب از خواب خبری نیست...!!

بعد از ناهار همه وسایلمون رو آماده کردیم وخوابیدیم....

موقع اذان مغرب بیداربا ش زده شد..

باید بعد از نماز مغرب و عشاء وخوردن شام حرکت میکردیم

میرفتیم برای یه راه پیمایی شبانه...

محل راه پیمایی بیابانهای اطراف پادگان الله و اکبر بود...

مسیر راه پیمایی چندین کیلومتر بود...

زمانی که راه افتادیم ماه توی آسمون داشت میدرخشید.

ستون بچه ها زیر نور ماه منظره قشنگی رو درست کرده بودند...

 ستون گردان آروم و با وقار در دل دشت در حال حرکت بود..
..

نوشته شده توسط یاسین در پنجشنبه یکم مرداد 1388 |

اولین صبحگاه پادگان الله اکبر رو با تجمع کنار چادرهاو

به ستون یک شدن شروع کردیم .

پیاده روی و دویدن های دسته جمعی مثل صبحگاههای اهواز برگزار شد.

سه ستون که هر ستون مربوط به یه دسته بود در کنار هم ایستادند

و به صورت هماهنگ شروع به پیاده روی کردند..

توی ستون سوم مرتضی رو دیدم.چند نفر جلوتر از من قرار داشت...

آهسته صداش کردم و گفتم خسته نباشی برادر !!

مرتضی یه نگاهی به عقب انداخت و با دیدن من لبخند ی زد

وگفت ممنونم برادر!!

 بهش گفتم تحویل نمی گیری!! حسابی سرت شلوغه هااا !!

مرتضی هم با صدای آهسته گفت دنیاست دیگه!!...

علی نیکو گفتار صداش بلند شد که پای چپ زیر پای راست...

پاها هماهنگ به زمین زده بشه...

صدای هماهنگ کوبیده شدن پاهای بچه ها به کف آسفالت جاده

ابهت خاصی ایجاد میکرد...

صدای یا دائم الفضل علی البریه...بلند شده بود و فریاد الها الها...

هم دیگه جایی برای حرفهای دیگه باقی نمی گذاشت...

مرتضی در حالی که داشت فریاد میزد الها الها....

لبخندی تحویلم داد و اشاره کرد بعد از مراسم صبحگاه بمونم....

بعد از نرمش صبحگاهی و تموم شدن مراسم صبحگاهی

به نیروها آزاد باش داده شد و همه به طرف چادرها برگشتیم.

من هم منتظر موندم تا مرتضی از راه برسه .

چند دقیقه بعد مرتضی با سر و صورت خیس و عرق کرده از راه رسید.

حال و احوالی با هم انجام دادیم.بهش گفتم معلومه کجایی؟

مثه این که حسابی سرگرم دسته سه شدی!!حالی از ما نمی پرسی؟

مرتضی هم که حاضر جواب بود. گفت: صبر کن صبرکن !!

دست پیش و نگیر..که پس نیفتی!!

من باید بهت گلایه کنم که چرا از اهواز تا اینجا یه حالی از ما نپرسیدی!!

نمی گی یه دوستی داری که تک و تنها افتاده توی دسته سه!!؟

...اینه رسم رفاقت؟؟

میدونستم که حق داره..

ولی من هم مثه خودش توی دسته یک تک و تنها بودم

ومیتونستم همین حرفها رو تکرار کنم...

بهش گفتم بی خیال بابا! اینقده سخت نگیر! من هم مثه توام !..

برای این که این گلایه ها تموم بشه و موضوع حرف رو عوض کنم. گفتم

راستی از رضا چه خبر؟

مرتضی ادامه داد رضا که داره با از ما بهترون میگرده...

توی این صحبتها بودیم که امیر پور چالویی که جلوی چادر وایستاده بود صدا

زد که برم برای صبحانه..!

به مرتضی گفتم بعد از صبحونه بریم رضا رو پیدا کنیم؟

مرتضی درحالی که دستش رو برای خداحافظی جلو آورده بود گفت

وسایل حمومت رو هم بردار.بعد از این که به رضا سری زدیم .

بریم حموم های پادگان یه دوشی بگیریم...

ساعت تقریبا به ده نزدیک شده بود که همراه با مرتضی و رضا

توی صف حمام ایستاده بودیم...

تعداد مشتری های حمام زیاد بود..اکثرا بچه های بسیجی بودند..

خستگی و گرد و خاک سفر از اهواز.

و بر پا کردن چادرها ونرمش صبحگاهی

و گرمای هوا باعث شده بود این موقع روز صف حمام ها شلوغ بشه..

وقتی که نوبت به ما رسید از آب گرم هم خبری نبود..

با همون آب معمولی یه دوش خنک گرفتیم....

نوشته شده توسط یاسین در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 |
 
مطالب قدیمی‌تر